خاطرات یکی از دوستان
سلام
زیبا مینویسید در سایت ولی این پست یه مشکل کوچولو داره البته کسی نیستم گه ایراد بگیرم ما کوچیک تمامی دوستان وب نویس هستیم
نامم سید هاشم ........ متولد فروردین 68 هستم خیلی علاقه به ازدواج داشتم خیلی خیلی هدفم هم ارضای جنسی نبود هم دم میخواستم
میخوام داستانم را بگم برات دوست داشتید بزار توی وب و نتیجه گیری کنید روش
فاطمیه پارسال بود هیئتمون خیمه ای برپا کرد و ما هم به یاری حضرت زهرا توی اون خیمه نوکری مادرمون را کردیم شاید باورت نشه یه شب از صاحب مجلس خواستم کمکم کنه ! به همین ایام عزیز قسم توی همون خیمه همسرم را پیدا کردم حالا من نه تحصیل و حسابی داشتم نه سربازی رفته بودم نه کار درست داشتم هیچی یه جورایی آس و پاس ! بعد از پیدا کردن دختر مورد نظرم توی خمیه اصلا هیچ چراقی نشون ندادم بعد از جمع شدن خیمه تازه کار من شروع شد نه آدرسی نه چیزی نه فامیلی هیچی ، بعد از چند هفته دربه دری فهمیده یکی از دوستای خانومم یک انگشتر توی خیمه گم کرده و شمارش را داده به رئیس هیئت که اگر پیدا شده بزنگه و .... ما هم قرار گزاشتیم و یه صحبت 1 ساعتی با هم داشتیم و ....
به خونوادم گفتم پدر که راضی نبود و مادر مشکلی نداشت ! دو هفته ای طول کشید تا پدرم راضی بشه شد و رفتیم خاستگاری جواب + شد و تمام توی چلسه قرار شده شیربها 2 ملیون باشه و خونه هم پدر ما بده خوب عقد کردیم با 300 تومان بعدش هم بعد از ماه رمضون پارسال عروسی کردیم خوب عروسی که میخاستیم بکنیم پدرم گفت 6 ملیون بده تا خونه بهت بدم یعنی بدم به مستاجره تا بره منم گفتم اینجا نمیمونم و شب قدر بود که قربون عزیز دل فاطمه بشم امام علی خونه بدون پول پیش و ماهی 100 تومن را جور کرد برامون
خیلی جاها رفته بودیم وای قیمتا!!!!!
خوب اساسیه را خودمون جور کردیم حدود 4 ملیون شد که وام ازدواج گرفتیم شهریور عردوسی کردیم
موقع سربازیم تونستم معاف بشم و تا الان هم هیچ هیچ هیچ مشکل مالی پیدا نکردم
حتی نی نیم هم توی راه هست
به خدا عروسیم سر چمع با 700 تومن تموم شده
البته عزیز دلم خانمم خانمی کرده برام که طلا نخواسته و به یک حلقه عقد راضی شده
خدا را شکر میکنم که زندگیم سروسامون گرفته
یه نکته میگم و تموم می کنم
یه روز برادر خانمم سنش 32 هست گفت آخه تو با جی اومدی زن بگیری با چه پشتیبانی گفتم خدا خندید الان اون ازدواج نکرده من دارم بابا میشم و اون حسرت میخوره
به هر چیزی که اعتقاد دارید نگید گرونی نگید گرونی نگید گرونی
به خدا زمان قدیم هم گرونی بود توقعات پائین بود
زمان قدیم دل ها پاک بود گرونی بود دیده نمیشد
دل را باید پاگ گرد و از ائمه بخاهیم
فکر کردی ازدواج نکنی ارزونی میشه بد تر بد تر میشه
سال 57 گر.نی نبوده ولی مردم چی میخوردند
چون نداشتند بخرن سنی ندارم ولی یاد میدم پدر بزرگ را نمیگم پدرم را میگم
بابا سختی نکشیدید که میگید الان سخته
4 تا آیه و حدیث هم اگر از برکت زن در زندگی برکت بچه در زندگی بنویسید بد نیست